سلام! کسی اینجا نیست؟
ردپای طنینِ یک شبح دیجیتال
حدودهای سال 1380 ایکاروس اولین وبلاگش رو شروع کرد. روی بلاگاسپات بود یا بلاگر یا وردپرس؟ کسی یادش نمیاد. خیلی وقت پیش بود. طی سالیان چندین تا وبلاگ رو هر سه تا جا داشت. هر کدوم جایی برای نوشتن قسمتی از افکار و ذهنیاتش بود.
حالا، تقریبا بیست و پنج سال بعد تر از اون موقع و بعد از سکوت ده ساله دوباره شروع کرده بود به نوشتن. اینبار ولی بیشتر خاطراتش بود تا فقط یک وبلاگ.
طی ربع قرن زمان گذشته، اون هم مثل بقیه دنیا خیلی عوض شده بود. حالا دیگه یک پدر میانسال بود که اون سر دنیا بدور از اونجایی که وبلاگ اولش رو شروع کرده بود، زندگی میکرد. دیگه کسی وبلاگ نمیخوند و متن های طولانی از مد افتاده بودن.
چرا میخواست دوباره وبلاگ بنویسه؟
حسی مثل شروع یکی از کتابهایی که تو کلاس هشتم، شاید هم هفتم، خونده بود داشت. کتاب «سلام! کسی اینجا نیست؟» داستانی از یکی از نویسنده های محبوبش, یوستین گودر.
قسمت بعد:




چه حس و حال آشنایی. هزار سال پیش شروع کردن با وبلاگ نویسی. ده سال سکوت. شروع دوباره با نوشتنِ خاطرات و آنچه بر او گذشته. دلتنگ متنهای طولانیِ صادقانه و صمیمی. و تنها ماندن با اشتیاق نوشتن و خوانده شدن؛ شوقی که با وجود تغییر کردن خودش و دنیای اطرافش، هنوز زنده و تازه مونده و کمرنگ نشده