فصل یازدهم: مجوز سقوط
توهم کمال طلبی در مقابل حقیقت انسان بودن.
ایکاروس به اشاره گر چشمکزن لپتاپش خیره شده بود؛ فرم درخواست پذیرش یک دانشگاه معتبر که از روی صفحه نمایش او را مسخره میکرد. در آن سوی میز، بروشوری کهنه و تاخورده برای یک سفر کولهگردی در آمریکای جنوبی قرار داشت. دو زندگی متفاوت. دو ارتفاع بسیار متفاوت.
انتظارات و توقعات از هر سو بر سرش میریختند؛ از طرف راهنماها، اساتید و فرهنگ بیرحمانه موفقیتهای بزرگ که در آن بزرگ شده بود. به نظر میرسید هر کدام از آنها مسیر پرواز او را از پیش ترسیم کرده بودند.
اساتیدش در حالی که با دستانی سنگین روی شانهاش میزدند، میگفتند: «ایکاروس، تو هوش و استعدادش را داری. فقط باید بالهایی که به تو داده شده را ببندی. قسمت تو این است که به خورشید برسی. تا سی سالگی یک امپراتوری را اداره خواهی کرد، این خط و این نشان.»
اما ایکاروس خورشید را نمیخواست. خورشید طاقتفرسا به نظر میرسید. خورشید به معنای هفتههای کاری هفتاد ساعته، فرسودگی مداوم و نقطه ذوبی بود که از رسیدن به آن وحشت داشت. او فقط میخواست زمین را ببیند. میخواست در خیابانهای غریبه پرسه بزند، زبانهای جدید یاد بگیرد و خاک را زیر چکمههایش احساس کند، نه اینکه صدها متر بالاتر از آن در یک برج شیشهای شرکتی اوج بگیرد.
وزن این همه توقعات و انتظارات، خفهکننده بود. هر بار که گوشیاش را باز میکرد، به نظر میرسید همسنوسالهایش مختصات مسیرشان را کاملاً تنظیم کردهاند و راه را بلدند. آنها در حال اتمام دورههای کارآموزی برتر و راهاندازی استارتاپها بودند و دورانِ بزرگسالی را با اطمینانی مطلق و ترسناک آغاز کرده بودند. در همین حال، ایکاروس احساس میکرد در لبه صخرهای ایستاده و کاملاً فلج شده است. او نمیدانست چگونه پرواز کند. حتی نمیدانست چگونه سفر را آغاز کند. چگونه باید تصمیمی میگرفت که مسیر بقیه زندگیاش را تعیین میکرد؟
بعدازظهر روز بعد، در حالی که قهوهای سرد و حسِ عمیقی از وحشت را مزمزه میکرد، خود را نشسته در دفترِ شلوغ و بههمریخته معلم تاریخ محبوبش، آقای تالوس، یافت.
ایکاروس در حالی که چشمانش را میمالید اعتراف کرد: «من زمینگیر شدهام، آقای تالوس. همه انتظار دارند من آسمان بالا را هدف بگیرم. ولی من فقط میخواهم یک کولهپشتی بخرم. اما نمیدانم چطور هیچکدام را انجام دهم. بقیه همه چیز را فهمیدهاند و راهشان را پیدا کردهاند، و من فقط... گیر کردهام.»
آقای تالوس به پشتی صندلی تکیه داد و صندلی چرمیاش در اتاق ساکت جیرجیر کرد. او عینک خود را برداشت و با لبخندی مهربان و آگاهانه به ایکاروس نگاه کرد.
آقای تالوس به نرمی گفت: «ایکاروس، میخواهم بزرگترین و سری ترین راز بزرگسالی را به تو بگویم. هیچکس نمیداند دارد چه کار میکند.»
ایکاروس پلک زد: «چی؟»
تالوس تکرار کرد: «هیچکس. نه بچههایی که در شبکههای اجتماعیات میبینی. نه من. نه غولهای صنعتی که همه انتظار دارند از آنها الگو بگیری.»
«اما آنها امپراتوریها ساختهاند. آنها عملاً بالهای خودشان را ساختهاند.»
تالوس با خنده گفت: «و من به تو قول میدهم، نیمی از اوقات آنها کورکورانه پرواز میکردند و دعا میکردند که مومِ بالهایشان آب نشود. همه ما فقط در حین طی کردن مسیر، راه خود را میسازیم. کسانی که به نظر میرسد همه چیز را فهمیدهاند، فقط در پنهان کردنِ تلاطمها بهتر عمل میکنند. تو امروز نیازی به یک برنامه ی جامع پروازِ که تا پایان راه را بدانی، نداری. فقط باید کاری را که الان از دستت برمیآید انجام دهی. در این بین اشتباه خواهی کرد. مسیرهای اشتباهی را خواهی رفت. گاهی اوقات شکست میخوری و سقوط میکنی، و این هیچ اشکالی ندارد. در طول مسیر، راهت را پیدا خواهی کرد.»
ایکاروس نفس بلندی بیرون داد که انگار ماهها آن را حبس کرده بود.
آقای تالوس گفت: «همه چیز درست خواهد شد.»
آن روز عصر هنگام قدم زدن به سوی خانه، آسمان با رنگهای درخشان نارنجی و طلایی نقاشی شده بود. ایکاروس به خورشید در حال غروب نگاه کرد، در حالی که دیگر فشار خردکننده گرمای آن را احساس نمیکرد. او مجبور نبود خورشید را فتح کند. برای اولین بار پس از مدتها، احساس کرد که فقط میتواند از نور آن لذت ببرد.
قسمت بعد:
شروع از سرآغاز:




