فصل ششم: مدالها در سپیدهدم
سنگینی تحسین و جاذبهی جمعیت
ایکاروس اولین بار طعم خورشید را در کلاس هفتم چشید. یک پرواز واقعی نبود، بلکه یک مسابقهی برنامهنویسی بود؛ هفتخوانی از منطق که برای سالآخریهای دبیرستان طراحی شده بود و او، پسری دوازدهساله و ساکت، با سهولت تمام بر آن غلبه کرده بود. این پیروزی معلمان را مبهوت کرد، اما برای ایکاروس، جایزه، آن تندیس پلاستیکی نبود؛ بلکه «صدای تشویق» بود. غرش ناگهانی و مستکنندهی تایید از سوی افرادی که تا یک ساعت پیش حتی نامش را هم نمیدانستند.
آن بعدازظهر، او درسی خطرناک آموخت: اگر به اندازهی کافی خوب عمل کنی، دیگران، حتی غریبهها، عاشقت خواهند شد. او از آن زمان همواره به دنبال آن سرخوشی بود؛ بر فراز جریانهای هواییِ تشویق پرواز میکرد، مدتها پیش از آنکه بالهایش، یعنی شخصیت، خِرَد و بلوغش، کاملاً شکل گرفته باشند.
سالها بعد، در آستانهی عرضهی بزرگترین شاهکار نرمافزاریاش، ایکاروس در میان نور آبی یک اتاق سرور ایستاده بود. او با حالتی دیوانه وار، سیل تحسینها را در مانیتور دومش بالا و پایین میکرد.
با ورود استادش، ایکاروس فریاد زد: «استاد، نگاه کنید!» استاد، مردی ریشدار با صبرِ یک چوپانِ باستانی، دم در مکث کرد. ایکاروس ادامه داد: «نظرات نسخهی بتا رسیدهاند. آنها به من میگویند یک انسان آیندهنگر. این یکی میگوید: ‘معمار عصر جدید’. میتوانید این انرژی را حس کنید؟»
استاد نگاهی بیتفاوت به متنهای در حال حرکت انداخت و گفت: «من فقط صدا و نویز میشنوم، ایکاروس. این مرا یاد صدای حیاط مدرسهای میاندازد که در آن دعوایی راه افتاده، یا وقتی که یک آدم مشهور از آنجا رد میشود. بله، بلند است. اما فقط سر و صداست.»
ایکاروس در حالی که چشمانش از غروری خطرناک برق میزد، پافشاری کرد: «این فقط سر و صدا نیست، این عشق و وفاداری است. آنها میبینند که من چه ساختهام. احساس میکنم بالاخره در جایگاهی هستم که به آن تعلق دارم. این بالا، فراتر از هرگونه شک و تردید. تشویقهایشان مرا بالا میبرد؛ حتی نیازی نمیبینم که پروتکلهای ایمنی را تمام کنم. با همین احساس به تنهایی میتوانم در بالا بمانم.»
استاد صندلیای را جلو کشید و به آرامی گفت: «و دقیقاً به همین دلیل است که سقوط خواهی کرد. یک لحظه بنشین پسر. به حرف کسی گوش بده که به دفعات صعودِ ‘بچههای طلایی’ بسیاری را دیده است.»
ایکاروس با وجود اینکه نشست، پوزخندی زد: «فکر میکنید من مغرورم.»
استاد پاسخ داد: «فکر میکنم جوانی. تو داری بالهایت را از نَفَسِ آنها میسازی. اما تودهی مردم مانند یک جریان آبوهوایی است؛ خشن و متغیر. امروز تو قهرمانی هستی که غیرممکنها را ممکن کردهای. اما با دقت گوش کن: این آدمهایی که نامت را با حروف درشت تایپ میکنند؟ اینها همان مردمی هستند که صبح با گریههایی از سر غرور، به یک مرد مدال افتخار میدهند و پیش از غروب آفتاب، از روبانهای همان مدالها استفاده میکنند تا او را دار بزنند.»
ایکاروس سرش را تکان داد و دوباره به نظرات درخشان روی صفحه برگشت: «این برداشتی تاریک و مایوس کننده است. و البته نادرست. آنها عاشق کار من هستند.»
استاد با لحنی قاطع اصلاح کرد: «آنها عاشق ‘اوج گرفتن’ هستند. این به آنها هیجان میدهد. اما اگر بیش از حد بالا بپری و کدها دچار مشکل شوند، یا حرف اشتباهی بزنی، صدای برخوردت با زمین نیز به همان اندازه آنها را هیجانزده خواهد کرد. اگر برای راضی کردن مورچهها پرواز کنی، در نهایت خواهی سوخت.»
ایکاروس به صفحه نمایش بازگشت؛ نور آبی در چشمانش منعکس میشد و هشدار استاد را در خود غرق میکرد. «شما اشتباه میکنید. آنها من را میستایند.»
استاد بلند شد، در حالی که شانههایش از غمی اجتنابناپذیر سنگین شده بود: «ایکاروس، آنها فقط تا زمانی که صبح است با تو هستند. اما همین الان هم بعدازظهر شده است. و باد همیشه در هنگام غروب تغییر مسیر میدهد.»
قسمت بعد:
شروع از سرآغاز:




