فصل دهم: ویرانه های اهداف والاتر
برای آنان که جهان را به آتش میکشند تا تختی از خاکستر بسازند
خورشید در افق پایین آمده بود و سایههای بلند و اسکلتمانندی را روی صخرههای ناهموارِ کِرِت میانداخت. ایکاروس، که هنوز از آدرنالینِ جوانی ناشی از آخرین اختراعات پدرش غرق در شور و حرارت بود، به سوی شهرِ دوردستِ مینوس چشم دوخت. اخبار با سرعتِ باد پیچیده بود: رهبری نوظهور، مردی به نام کِلِئون، با خیانت به شورای شهر، قدرت را به دست گرفته و ادعا کرده بود که یک شهرِ متحد، ارزشِ چند پیمانشکنی را دارد.
ایکاروس در حالی که سنگی را، با لگد از لبه ی صخره به پایین می انداخت، گفت: «به او می گویند عمل گرا. پدرم می گوید کِلِئون دنیا را مانند یک نقشه می بیند و فقط دارد کوتاه ترین مسیر را به سوی صلح دنبال می کند. اگر برای جلوگیری از یک جنگ داخلی باید چند مرد بی گناه را ساکت کرد، آیا این سکوت یک موهبت نیست؟»
چوپان به افق نگاه نکرد. او مشغول مالیدنِ پمادی غلیظ به پای میشی بود که در بیشهزار زخمی شده بود. تا زمانی که حیوان آرام نگرفت، حرفی نزد.
چوپان در حالی که دستانش را با یک پارچهی کرباسِ زبر پاک میکرد، گفت: «پدر تو چیزهای مختلفی میسازد، ایکاروس. او چوب، موم و جاذبه را میفهمد. اما همیشه پوسیدگی و فسادی را که در روح آغاز میشود، درک نمیکند. این کلئونی که تو تحسینش میکنی... مردی است که فکر میکند مقصد مقدس است و به هر قیمتی باید به آن رسید. در تمام یونان، مردی خطرناکتر از او وجود ندارد.»
ایکاروس اخم کرد و به یک درختِ زیتونِ گرهدار تکیه داد. «خطرناک؟ او به جنگ و دعوا بر سر مواد غذایی پایان داد. واحد پول را تثبیت کرد. مطمئناً “هدف”، یعنی یک شهرِ مرفه، همان چیزی است که بیشتر از همه اهمیت دارد.»
چوپان، در حالی که صدایش به لحنی خشن و مورمورکننده افتاده بود، گفت: «گوش کن، پسر. وقتی مردی تصمیم میگیرد که هدف، وسیله را توجیه میکند، دیگر یک انسان نیست، بلکه تبدیل به یک طوفان میشود. برای او، تو نه یک دوست هستی، نه یک پسر، و نه یک روح. تو یا یک ابزاری یا یک مانع. اگر ابزار باشی، تا زمانی که نابود شوی از تو استفاده خواهد کرد. اگر مانع باشی، بدون هیچ تردیدی تو را خُرد خواهد کرد، و تمام این مدت زیر لب زمزمه میکند که این کار را برای یک “هدف بزرگتر” انجام میدهد.»
او به ایکاروس نزدیکتر شد. چشمانش مانند سنگ چخماق سخت و بیرحم بود.
«از این آدم ها دوری کن. با آن ها هم سفره نشو. نگذار منطقِ آن ها قلبت را آلوده کند. آن ها باور دارند، درست شبیه به بال هایی که پدرت می سازد، فراتر از “محدودیت های” پیش پاافتاده ی اخلاقیات پرواز می کنند. فکر می کنند به خورشید نزدیک ترند چون “بارِ” وجدانشان را دور انداخته اند.»
چوپان به لکهی دودی در افق اشاره کرد، جایی که “نظمِ” کلئون در حالِ اجرا شدن بود.
چوپان ادامه داد: «خطر فقط در کاری که آنها میکنند نیست، بلکه در کاری است که تو را وادار به انجامش میکنند. آنها از تو میخواهند مشعل را نگه داری تا خانهای را بسوزانند، و در عوض به تو وعدهی اتاقی در کاخی را میدهند که قصد ساختنش را دارند. اما تا زمانی که کاخ ساخته شود، متوجه خواهی شد که دیگر تواناییِ زندگی در خانهای که از خاکستر ساخته نشده باشد را از دست دادهای.»
ایکاروس در حالی که به آتشهای دوردست نگاه میکرد، زمزمه کرد: «او فکر میکند دارد ما را نجات میدهد.»
چوپان حرفش را اصلاح کرد: «او فکر میکند خورشید است. و هر کسی که فکر میکند خورشید است، در نهایت هر کسی را که جرأت کند در نورش بایستد، خواهد سوزاند. در همین شهر بمان، ایکاروس. هوا در اینجا خنکتر است، و مسیرها، اگرچه طولانی و پرپیچوخماند، اما هر قدم با حقیقت سنگفرش شدهاند، نه با ارواحِ کسانی که پا روی آنها گذاشتهایم.»
قسمت بعد:
شروع از سرآغاز:




